یسنا جونم و مهمونی ها
سلام عزیز دلم
اینروزا حسابی تنبل شدم و کم میام تا واست بنویسم ، ببخش عزیزکم.
اما سعی میکنم الان جبران کنم و همه چیو واست بنویسم
روز چهارشنبه خاله فریبا بهم اس ام اس داد که واسه پنجشنبه شب میان خونمون.منم با کمال میل گفتم
منزل خودتونه و خوشحال میشیم. عصرش با بابایی رفتیم خرید و بعد اونجا تو جیگملم را بردیم پارک انقلاب تا
ازت عکسای خوشمل بگیریم.آخه اونجا واقعا منظره های خیلی قشنگ و جالبی داره. البته واسه عکس گرفتن و اینکه حتما باید عکست خوشمل میشد و با کیفیت دلیل داشتیم
بقیه در ادامه مطلب...............
به دلیل اینکه تو خانوم خوشگله از عکاسی و عکس گرفتن و آتلیه رفتن فراری هستی مجبور شدیم خودمون
ازت یه عکس توپ بگیریم واسه اینکه میخواستیم بزرگش کنیم و بزنیمش رویMDF واسه دو تا مامان جون به عنوان هدیه روز مادر
البته این به خواست مامان جون (مامان من) خودشون بود. گفتن که این از هر هدیه ای واسم عزیزتر و با ارزشتره
اما تو از دوربین هم فراری هستی و پوست من و
بابایی را کندی تا تونستیم یه عکس نسبتا خوب ازت بگیریم.![]()
تقریبا صد تا عکس گرفتیم و تقریبا نا امید بودیم که هیچ کدوم از عکسات واسه کاری که ما میخواهیم خوب نشده
دیگه بعد گرفتن اون همه عکس من و بابایی خسته شده بودیم یه گوشه از
پارک نشستیم تا یه نگاه به عکسها بندازیم تا شاید یکیشون مناسب باشه. آخه من باهات حرف میزدم موقع
عکس انداختن که بخندی( که تو عمرا نخندیدی جز یکی دو مرتبه) و بابایی فقط تند و تند عکس میگرفت و
فرصت نشده بود ببینه چه جوری شدن؟
خلاصه شروع کردیم به دیدن عکسها و هر عکسی
میدیدیم بیشتر نا امید میشدیم که نشده یه عکس مناسب ازت بگیریم
اما خدارو شکر بعد تموم
شدن همه عکسها دو تا از عکسها رو انتخاب کردیم که از همه مناسب تر بودن و با بابایی یکیشونو انتخاب
کردیم تا بزرگش کنیم و بزنیمش روی MDF .
همونطور که ما داشتیم عکس انتخاب میکردیم تو روی چمن های پشت سرمون داشتی بازی میکردی و با
درخت ها و گلها حرف میزدی. وقتی که بهت گفتم یسنایی بیا بریم دیدم سریع فرار کردی و رفتی اونطرفتر.
فهمیدم که یه کار بدی کردی که داری فرار میکنی
اومدم دنبالت و بغلت کردم تا ببینم چیکار کردی ، دیدم وای یه عالمه برگ و گل تو دهنته و داری میجویشون
بهت توضیح دادم که نباید بخوری این چیزارو و اینها کثیفن تا قبول کردی درشون بیاری و بریم
بعد پارک رفتیم عکاسی تا عکس را واسمون چاپ کنن .بعد آماده شدن عکس دیدیم که خدا رو شکر خوب شده و تلاشهامون بی نتیجه نبوده
اونروز دو تا از سی دی های خاله ستاره را هم واست خریدیم تا گوش کنی و سرگرم شی روزها. شب همینطور که داشتی نگاه میکردی و شعر میخوندی خوابت برد![]()
صبح پنجشنبه من به کارهای مهمونی میرسیدم و تو هم خدا رو شکر دخمل خوبی بودی و سرگرم بازی بودی.
ظهر که بابایی اومد خونه گفت که واسه ساعت 4.30 آماده باشیم میریم بیرون و زود برمیگردیم تا به ادامه
کارهامون برسیم.منم شاکی شدم که یه عالمه کار دارم و نمیتونم و بابایی مصرانه روی حرفش بود و بی خیال
نمیشد و میگفت الا و بلا باید بریم.واسه همین اومد کمکم تا به همه کارهام برسم
واسه چهار و نیم آماده شدیم که یه دفعه بابایی گفت جایی که باید میرفتیم عمو رضا گفته فردا صبح میریم و
امروز دیگه نمیریم.
اما تو چون لباس پوشیده بودی و میخواستی بری بیرون شروع کردی به غر
زدن.واسه همین با بابایی بردیمت پارک تا یه کم بازی کنی و سرحال بیای و بزاری راحت به کارهامون برسیم.
راستی قرار شده بود عمو حسن (همکار بابایی) و خانومشون خاله فرشته هم اونشب مهمون ما باشن.




حدودای ساعت 6 عمو حسن اینا اومدن و ما تعجب کردیم که چرا اینهمه زود اومدن؟ آخه شب قرار بود
بیان و من هنوز یه عالمه کار داشتم که انجام بدم.واسه همین من همش توی آشپزخونه بودم بعد خوش آمد گویی و حال و احوال پرسی
تو هم با بردیا کوچولو مشغول بازی شدی
بعد یه کم فهمیدیم که واسه اینکه شام مزاحم نشن زود اومدن اما ما نزاشتیم برن و واسه شام نگهشون داشتیم
حدودای 9 عمو ایمان و خاله فریبا هم اومدن و واسه تو گل دخمل یه بسته شکلات خوشمل و خوشمزه
آوردن.واسه احوال پرسی و عیادت از پات که درد میکرد
اونشب هم به خوبی گذشت و به جز چند موردی که تو با بردیا جرقه میزدین و سر یه اسباب بازی دعوا میشد
و هردو تاتون همونو میخواستین
اتفاق خاصی نیافتاد و گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت![]()
صبح روز جمعه طبق قرار قبلی رفتیم دنبال عمو رضا و فهمیدم که قراره بریم پیش آقای فرهنگ دوست عمو که
طلا فروش هستن.بابایی میخواسته النگوهای قبلیمو که در آورده بودم و دیگه نمیکردم دستم عوض کنه و
واسم جدید بگیره که آقای فرهنگ گفته بودن حتما باید خودم باشم تا سایز دستم بردارن و مجبور شده بودن که منم همراه خودشون ببرن و نتونسته بود واسه هدیه روز مادر و زن سورپرایزم کنه
رفتیم پیش آقای فرهنگ و بعد دیدن سایز دستم گفتن که بهتره عصر یکشنبه برگردیم و باهم بریم پیش یکی از دوستاشون که النگوهای قشنگی دارن.آخه اونروز اون دوستشون مغازه نبودن
و خودشون هم فقط النگوی بچه گانه داشتن
بعد اونجا رفتیم خونه باباجون و هدیه مامان جون را دادیم بهشون و وقتی دیدن خوششون اومد و تشکر کردن و
عکستو زدن به دیوار پذیراییشون![]()
تا حدودای عصر اونجا بودیم و تو کلی آتیش سوزوندی و عمه زهره را تا میتونستی اذیت کردی![]()
بعد رفتیم خونه و هدیه اون یکی مامان جونی را هم برداشتیم و رفتیم اونجا.چون واسه شب اونجا دعوت شده بودیم واسه پیتزا
اونجا هم همه از عکست خوششون اومد و خاله ها کلی قربون
صدقه ات رفتن![]()
آخر شب هم مثل همه شبهای دیگه گفتی مامانی قصه آقا برگه( گرگه) با شنگول منگول و حبه منگول
(انگور) را بگو
و منم گفتم و تو لالا کردی![]()
شنبه شب هم خونه بابا جان مادر جون من دعوت بودیم و تو تا میتونستی با بچه های خاله های من بازی کردی و خوش گذروندی
دیروز عصر هم رفتیم و بابایی دوتا النگوی خوشمل و ناز واسم گرفت واسه هدیه روز مادر.دست بابایی درد
نکنه

عسلکم عکسات را هنوز کم حجم نکردم و آماده نیستن واسه همین تو پست بعدی میزارمشون واست
دوست دارم یسنا جونمممممممممممممممممممممم




یسنا جونم و مهمونی ها
